![]() |
![]() |
|
| یاد داشتهای من در مورد مسایل فر هنگی هنری و اجتماعی |
هیچ نا به حال در یک درهء تنگ، تنها بوده ای؟ جایی بین دو دیوار بلند؟ انجایی که شبیه به یک کریدور داراز دیده می شود و تو حتی وقتی دستانت را جلو دهانت می گیری و محکم فریاد می زنی ،تنها جوابت؛ انعکاس صدای خودت هست آن بالا را که نگاه می کنی آسمان در بین دو خط موازی که از لبه صخره ها تشکیل شده مثل یک جاده پر پیچ و خم و باریک دیده می شود تصور کن یک عالم ابر سیاه هم در آسمان باشند انوقت سهم تو سقف سیاه باریک بالای سرت هست و باد که وزیدن بگیرد و باران شدت یابد انوقت تنها باید دستانت را روی سینه ات محکم فشار دهی و بلرزی و منتظر باشی ابی که حالا از ریزش بازان زیر پایت جریان دارد و کفشت را خیس کرده سیلابی شود و تو در ان محو شوی اشک هم که بریزی لای شلاقهای باران دیده نمی شود حتی کسی هم اگر آن بالا باشد و از یک سوی لبه دره نگاهت کند کاری نمی تواند بکند اصلا کسانی که از بالا دیگران را می بینند دستشان به ان پایینها هیچ وقت نمی رسد ... مگر اینکه خدا همراه ان سیلاب بیاید خدا... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 16:15 توسط حمید |
|
|
شب که می رسد از کناره ها گریه می کنم با ستاره ها وای اگر ز آستین جان بر نیاورم دست چاره ها همچوخاموشان بسته ام زبان حرف من بخوان از اشاره ها ما ز اسب و اصل افتاده ایم ما پیاده ایم ای سواره ها عکس از داود ارسلانی سایت عکاسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:57 توسط حمید |
|
|
ون موقعها 7/8 سال بیشتر سن نداشتم، نزدیک تابستون که میشد ذوق ییلاق رفتن و لبهای خندون مادربزرگ، شوق دور هم جمع شدن با بچه های هم سن تو فامیل و تصور اینکه با درکنار همدیگه قرار گرفتنمون چه زیباییها ، لذات و خاطره هایی رو خلق می کنه ، رودخونه، جنگل،تپه حسن چوپون(اسم محلی)... دل تو دلم باقی نمیذاشت بی قراریمو به اوج میرسوند طوری که اون روزهای اخر خواب نداشتم.... هر سالی بین هم یه چیزی برای لذت بردن وبازی کردن بورس اون تابستون میشد؛یه سال کل کل تو جمع کردن گردو، یه سال ماهیگیری؛ یه سال ماشین چوبی درست کردن... واون سال هم تیروکمون ساختن و پرنده هارو زدنف تیرکمونی که شامل یه تیکه از درخت به شکل هفت و یه کش پهن با قلاب چرمی بود و سنگ از چله اون قلاب با کشیدت کش تیرکمون از وسط هفتی پرتاب میشد منم اون سال از قافله عقب نموندم و هرجوری بود یکی ازونا رو ساختم، ساعتها زیر در ختها بی صدا راه می رفتم یا پشت بوته ای کمین می کردم که پرنده یا گنجشکی روی شاخه ای اروم بگیره و من با تمام دقت و با حس یه شکارچی شبیه اونچه که تو فیلما دیده بودم به طرفش نشونه می گرفتمف اما همیشه نتیجه اصابت سنگ به جایی چند متر اونور پرنده و پریدن اون بود ازین اتفاق اعصابم خورد میشد وگاهی که کسی همراهم بود و میخندید باعث دعوای جانانه یه روز از همون روزا که خسته و کلافه از عدم موفقیت به اصطلاح در شکارم برگشتم رفتم کنار یه نهر ، پسر خالم که 7/8 سالی از من بزرگتر بود اونم اونجا بود نشستم کنارش با خنده پرسید چیه؟ چرا اینقده گرفته و عصبانی هستی؟ منم براش توضیح دادم که اصلا نتونستم پرنده ای بزنم یا زودی پریده یا تیر من به هدف نخورده اونم کلی خندیدو گفت اینکه کاری نداره پسرف کافیه چشت دقیق ببینه چند متر اونورتر گنجشکی روی علفها کنار نهر نشست و به سمت جریان آب نزدیک میشد پسر خاله به اطرافش نگاهی انداخت یه سنگ پیدا کرد، رو به من کردو گفت حالا ببین.. در کمتر از ثانیه ای گنجشک افتاد توی نهر و جریان اب اون به طرف ما آورد مات ومبهوت در حالی که صدای بلند خنده پسر خاله از پشت سرم میومد ، دستم کردم توی اب و جسد لهیده گنجشکی که نمیدونم تونست اب بخوره یا نه رو گرفتم.. تو کف دست کوچیک من ،تیکه های داغ و سرخ یه موجود کوچیک بود که تا چند لحظه پیش می تونست اواز بخونهوچشام داشت ازون تصویر می گرفت بعد اشکهای من بود احساس گناهی که باعث شده بود به هق هق بیفتم... روز بعد تیرکمون رو شکوندم و تیکه هاشو به همون نهر سپردم ... وخوشحال ازین که شکارچی خوبی نیستم و اینکه شکار کردن پسوندی برای من نمیتونه بسازه .... کاش انها هم بدانند انکه شکار می کنند اگر از جنس خودشان نیست یک انسان است اگر هنوز می توانند کلمه انسان را هجی کنند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 23:31 توسط حمید |
|
|
وباز خواهم امد و خواهم تنفس نمود در هوایی که به نظر جایی به رنگ اواز ندارد شیشه ها منتظر لمس انگشتان من هستند تا مثل دوده چراغ روی طاقچه بخار آنها را پاک کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:31 توسط حمید |
|
|
ذیروز حامیان موسوی در اجتماعی ۶۰۰۰۰ نفری سبز سبز در ورزشگاه کارگران مشهد به استقبال یار بارانی موسوی .محمد خاتمی امدند
با اینکه شیطنتهایی از فبیل ابیاری چمن ورزشگاه و یکی دوبار قطع برق را جهت اختلال در برنامه ها انجام شد اما باز استقبال سبز سبز ماند عکسهای اختصاصی اواز دل خاتمی: اواخر مراسم
اینهم نقاشی کودکان در حمایت از میرحسین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:24 توسط حمید |
|
|
من پوسته انداختم
پیله شکستم می خوام هرچی دلم میگه همونو بنویسم از خوردن بستنی زمستونی تا با صدای بلند خندیدن از ورزش کارمندای یه اداره با کت شلوار از سرو صدای کلاغا از خرناس بی موقع از عشقای خنده دارو غمناک همینی که هست به هیچکسی همم مربوط نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 11:23 توسط حمید |
|
|
فرهنگ ایران زیر تخت یک انگلیسی
این جام متعلق به دوران هخامنشیان بطور تصادفی در زیر تخت یک جوان انگلیسی پیدا شده تمام جنس ان از طلای ۲۲ عیار میباشد اين جام زيبا كه فقط ارزش طلاي بهكار رفته در آن حدود يكصدهزار دلار است، به فردي به نام «جان وبر» (Jonn Webber) تعلق دارد كه حدود دههي 40 ميلادي آنرا از پدربزرگاش هديه گرفته است. از آنجا كه پدربزرگ او در ساخت ظرفها و وسايل مسي مهارت داشت، وبر فكر ميكرد كه اين جام نيز توسط او ساخته شده است و ارزشي ندارد؛ تا اينكه بهطور تصادفي يكي از دوستان وبر كه از كارشناسان ارشد موزهي بريتانياست، به ارزش حقيقي اين جام پي برد. به هرحال قرار است که در یک حراجی به فروش گذاشته شود... اینکه چطور این جام به دست مرد انگلیسی افتاده و معلوم نیست چقدر جامها و آثاری از این دست هنوز هم در در گوشاگوش دنیا افتاده جای بحث دارد .... اما اونچه که معلومه نه تنها این جام که فرهنگ/سیاست و... هنوز در زیر تخت انگلیسیهاست و اگر فقط کمی تمرکز کنیم متوجه تاریکی اطرافمان زیر تخت هستیم و صدای تنفس انگلیسی خوابیه بر تخت رو خواهیم شنید!
مهاجرت یک فرهنگ!
من حساسیت خاصی نسبت به هیچ تیم یا رنگ خاصی ندارم ولی امسال با تمام وجود آرزو میکردم که پرسپولیس قهرمان شود! و این فقط به خاطر مرد صبور و متین کنار زمین سرخپوشان بود مردی که به گونه دیگر و روشی نو موفقیتها را کسب نمود قطبی مرد خوشپوش و خندان از همان روز اول حرف از قهرمانی زد آرام و صبور ایستاد و با وجود ۶ امتیاز کسر شده دوباره قهرمانی را گرفت اما چیزی که اورا متمایز از دیگران می کرد شیوه نوین و همراه با صداقت برخورد او بود او هر زمان باخت بدون حاشیه و جنجال حقایق را میگفت و هر وقت می برد همه را دخیل میدانست بر خلاف انواع سلطانها و زنرالها و خانهای امروز فوتبال ما زمین کج را مقصر شکست خود نمیدانست او رفت چرا که شاید اینجا برای همان ژنرالها خوب باشد اما ماندگار ماند! نظریات در بالا یدتون نره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:58 توسط حمید |
|
|
اخبار:
............ تمام راه رو با احتياط اومده بود ووهمه سعيش رو كرده بود كه دسته گل توي بغلش خراب نشه ، مي خواست اولين نفري باشه كه نا آقا معلكم مياد بره بطرفش و روزشو تبريك بگه...... رسيد پشت در كلاس ، مكثي كردو گفت اينم يه روز ديگه خدايا به اميد تو..... بوي ياس توي كلاس پيچده بود پسرك چشو بسته بود ،اين بو بهش آرامش ميداد... وارد كلاس كه شد همگي به طرفش هجوم اوردن ، آقا اجازه آقا اجازه روزتون مبارك روي ميز آقا معلم شده بود گلستونو باغبوني با شوق پشت اون ميز نشسته بود (( خدايا شكرت)).... ساعت آخر آقا معلم رو به بچه ها كردو گفت: يه خبر خوب براي شاگرداي درس خون دارم ، هركسي كه طي ماه آينده نمرات خوبي بگيرن و مدرسه هم از انضباطشون راضي باشه ميرن اردو زنگ خورد ، آقا معلم ايستاده بود كه همه شاگردا از كلاس خارج بشن ،پسرك نفر اخري بود كه مي خواست بره بيرون دم در لحظه اي ايستاد، برگشت رو به طرف معلم:آقا اجازه ؟ چيه پسرم؟ مي خواستيم بگيم ما حتما درسامونو مي خونيم تا بريم اردو و... و... و... ا ا ا .. شمارو خيلي دوست داريم ، ذوق زده اينو گفت بلافاصله از كلاس دويد بيرون.... بچه ها جلو در اتوبوس صف كشيده بودند، پسرك خوشحال بود كه تونسته بود جز كساني باشه داره ميره اردو وارد اتوبوس شد ،چشم گردوند كه جايي برا نشستن انتخاب كنه... بوي ياس ميومد دستي به شونش خوردو لبخندي گفت بشين همين صندلي اول كنار خودم..... خب بچه ها توي 2 تا 7 نفره بازي ميكنيم و تيم برنده هم جايزه داره پسرك به درختي تكيه داده بودو داشت كنار زمين بچه هارو تماشا ميكرد ، چشاشو بستو خودشو به شميم ياسي كه ميومد سپرد، پسرم تو نميخواي بازي كني؟ يه دروازه بان كم داريم ذوق زده دويد به سمت دروازه ... بادي وسط زمين وزيدن گرفت ، وگاهي مسير توپ رو عوض ميكرد ، باد اواز دردناك به هم خوردن دوتير آهنها رو در اورده بود پسرك نگاهي به بالاي سرش كرد ، تيركهاي آهني به شدت ميلرزيدند ، فريادي گفتك حواست كجاست توپ مياد به طرف تو و پسرك مثل پلنگي آماده شد تا توپي كه به طرفش ميومد رو بگيره..... صداي دهشتناكي بلند شد ،پسرك برگشت كه ببينه منبع صدا كجاست اما سايه سنگيني اون رو فرا گرفت... بوي ياس همه جا پيچيده بود ، ديگه باد نمي وزيد اما بوي ياس به سرعت داشت همه جا پراكنده ميشد .. آغوش اقا معلم ،يه لبخند ، بوي ياس آخرين چيزهايي بود كه در ذهن پسرك مونده بود...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:33 توسط حمید |
|
اولین ماه سال جدید گذشت ۳۳۲ روز دیگه موند و این دخترک نوروز همچنان مات و مبهوت نظاره گر اونچه در پیرامونش میگذرست طفلی خودشم یادش رفته و فک میکنم همون دمدمای آخر سال متوجه شد که بره بشینه پشت ۷ سینشو سال جدید رو اعلام کنهو خوب به چشاش نگاه کن! بی رمق. خسته و مبهوت! شروع سال جدید معمولا همراه با بالا بردن امنیت اجتماعی توامه فک کن؟!۱ اینقد ارتقا امنیت ملی شدیم که بقیه دنیا رو ازون بالا مثل مورچه میبینیم
آقای رادان (دوست فرزاد حسنی) گفتند امسال برای اینکه خییییییییلی ارتقامون ارتقاتر بشه و یه ذرره هم مامورین از گرمای خیابونا خلاص بشن سری هم به داخل شرکتهای خصوصی/ کافی شاپ /کافی نت/ و کابی نتها ! می زنیم حالا تصور کن۵ سال دیگه۰۰۰۰ آقای رادان: چه معنی داره زن جلو شوهرش موهاش بیرون باشه ۱۰ سال دیگه...... حسن پسر ۸ ساله رو به همکلاسیاش: هی بچه ها دیروز خونه جعفر اینا بودن خیلی خونواده خلافکارین بچه ها: ا مگه چی شده؟ مامان جعفر جلو باباش روسری سرش نبود بچه ها: وایییییییییییییییییی دیگه نرو اونجا حسن/ خسن خطرناکه حسن
ااینا دارن میرن گردش دسته جمعی اوه اوه تند نرو !!!۱ بعضیا هم روی ***،و *****رو کم کردنا بد نیست فیلم انیمیشن پرسپولیس رو ببینیدو این فیلم ساخته مرجان ساتراپی و برنده جایزه کن گرچه کمی اغراق گونه است اما در مورد شکل گیری انقلاب و اتفاقات اول انقلاب روایت خوبی داره
این حرفها رو زدم اما معنیش انکار و پاک کردن بعضی از اعمال خوب پلیس نیست گاهی مردم هم ازون طرف پشت بوم افتادند به هر حال زیبایی و زشتیها فراوونه این عکس زیبا یکی ازوناست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط حمید |
|
سالها پیش در دورانی که سالهای راهنمایی رو میگذروندم بین دسته ای از بچه ها پوسترهای بازیگران فیلمهای هندی ردوبدل میشد و بازار آمیتا باجان و امیر خان... داغ بود وبعضی ها هم بودند که تمرین رقص به سبک فیلمهای هندی میکردند خوب یادمه فیلم شعله هندی خیلی طرفدار داشت. چند سال بعد رمبو, راکی و ارنولد هم از سری فیلمهای آمریکایی اضافه شد و یادمه که یکی از همکلاسیها صورتشو زخمی میکرد تا مثل رمبو به نظر بیاد . برگردیم به چند دهه قبل, داستان جوانی خوشتیپ با مرام جوانمردی که عمدتا هم از قشر پایین شهر و یک تنه به همه مشکلات فایق میاد و یه دختر از قشر مرفه که یکدل نه صد دل عاشق اون میشه.... قالب پر طرفداری که می توان ازون به فردینیسم نامبرد! فردین پوستر اتاق و خونه اکثر جوونهای اون دوره بودو چه بسا کسانی که شبها با رویای او به خواب می رفتند وهنوز هم در جاهایی در بین جوونها جا داره و تا حدود زیادی نوستالوژی سن بالاتر هاست ( آقای بنایی بود که تعریف میکرد عشقش اینه که شبها تا صبح بیدار بمونه با یه کتری چایی و فیلمفارسی ببینه) ... چند سال پیش مصاحبه ای جنجال برانگیز شد و چنین بود که زنی در جواب گزارشگر رادیو که پرسیده بود الگوی زنان چه کسی باشد گفته بود اوشین! اوشین رو که یادتونه دختر فقیر ژانی که با چند کیسه برنج توسط پدرش معاوضه میشه اما در طی سالهل به یه زن ثروتمند باهوش و فعال تبدیل میشه اما در سالی که گذشت یانگوم صدر نشین قلبهای مردم ایران شد و در ذهن مردم قهرمان ایده ال اونها در شخصیت یانگوم متبلور میشد اینبار هم در یک مصاحبه که خودم شنیدم شنونده ای در جواب الگوی زن مسلمان پس از بر شمردن صفات مختلف نمونه بارزشو یانگوم نامبرد , اما اینبار جنجالی به پا نشد... بیش از نیم قرنه که هنر هفتم و رسانه های تصویری پا به کشورما و خونه های مردم گذاشته در طی این 50 سال و مخصوصا 20 سال اخیر دنیا و افکار مردم در سراسر جهان پیشرفت قابل ملاحظه ای داشته همین که کشور اسیایی کره یانگومشو محبوب ایرانیها میکنه و در چندین کشور پخش میکنه نشون دهنده این موضوعه اما چرا ذائقه ملت ما تغییر نکرده , چرا همچنان پر طرفدارترین فیلمها و قتی به کلوبها مراجعه می کنی فیلم هندیه؟ چرا مادر بزرگ و خواهر دانشجوی من هردو می شینن با ولع فیلم درهم و فوق العاده آبگوشتی هندو میبیننو گاهی گریه می کنن؟ دوستی تعریف می کرد برادرش به خونه معلمش رجوع کرده بابت گرفتن جزوه معلم در جواب گفته فعلا می خوام یانگوم ببینم , برو بعدا بیا! واقعیت اینه که ما مردمی رویا پرداز, رمانتیک و احساسی هستیم همی ن مختصاتی که باعث شده در طول تاریخ تا به امروز مورد سو استفاده قرار بگیریم لازم نیست ذهن فشار بیاریم کافیست به قامت عمرمون حوادثی که بر ما گذشته رو بررسی کنیم! اما هنرهای زیبای ایرانی هم سر منشا در همین خصوصیات دارند و این رو هم نباید فراموش کرد ولی مگر ایرانیها تنها مردم احساسی دنیا هستند؟ مگر شرقیها همه این خصوصیات رو دارا نیستند؟ پس چرا ما دچار سرگردانی و سر در گمی هستیم طوری که رویای ما باید جایی در هند یا زاپن باشه؟ مگر ما دچار کمبود قهرمانان و شخصیتها در دوران تاریخ هستیم چه معاصر, چه گذشته و چه باستان؟ فیلم 300 جز 10 فیلم پرفروش سال گذشته میلادی شد مقایسه کنید سریال فوق العاده مزخرف 40 سرباز تلویزیون ایران رو؟! سرنخهای این اتفاق رو در کجا باید جستجو کرد؟ این در خت ژاژ رو چگونه می توان به ثمر نشاند قطعا تاریخ روشتای خوبی م تواند بر این بخش تاریک باشد به ذهن حقیر خود می تونم جوابی بر این سوالها بدم اما به خود شما واگذار میکنم تا نصیب بیشتری ببرم یا حق |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:37 توسط حمید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
| پیوندها |
|
واین نیز میگذرد وسعت تنهایی دیوار نوشته های روشنک بزی کارتن علیرضا بدیع عزیز تنها منم |
|
RSS
|